صدای کیسه پلاستیک در زیر کفش ها
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
هیچ
... و بعد گریه کنم در شب عروسی تو
* بخواب آروم گل نازم که بیداری یه کابوسه
اگه بد شد کلاغ زشت همش تقصیر طاووسه
تو مشغول مردن ات بودی 2
داستان می نویسم و میفرستم واسه فلان سایت... نقد فیلم می نویسم و زنگ میزنم بیان در اتاق ازم بگیرن... ساعت ها پشت سه پایه منتظر سوژه میمونم و عکس میگیرم و توی مانیتور زل میزنم بهش... بعد مست میکنم و روی تخت زار زار گریه میکنم.
تو مشغول مردن ات بودی
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباورخیال پرست؟!
"محمدعلی بهمنی"
1/3000
این روزها زندگی و عکاسی را از هم تمیز نمی دهم.
از سر دلگرفتگی ، نه امتحان سخت
شاید بتوان با این گریه کرد :
از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم
از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!
از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی
از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی
از زندگی که در نگاهم مردگی دارد
معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!
از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند
از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!
از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم
می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم
بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...
از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...
از دست ِ تو دیوانه ام بی حدّ و اندازه
از دست ِ تو در گردن ِ معشوقه ای تازه
از سر زدن به خانه ام مابین ِ کردن هات!!
از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات
می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم
رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم
رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده
پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده
پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی
از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی
از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت
از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت
از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!
تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!
بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم
از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم
از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!
روی کتت در جستجوی موطلایی ها
باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را
بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را
باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!
با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم
من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت
تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...
بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم
با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!
مهدی موسوی
*چقد این ملت گه نمی فهمن تو این دل چه خبره!
عینک من در دستان استنلی کوبریک
وسط این روزهایی که به دنبال چند ثانیه آرامش از دمنوش گیاهی گرفته تا سیگار و قرص و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه رو مصرف می کنم تصمیم گرفتم مدتی تنها باشم" "... خیلی تنها" "(بدون هیچ علامت تعجبی)
نیمکت های دنیا را چه بد چیدهاند!
و من میان هق هق خنده هایم از شیراز بیزار می شوم.
*لینک شود به ترانه "لالایی" عبدی بهروان فر
نفرین به سفر ...
در آستانه ترمی مزخرف
بیسکویت مغزدار فندقی
جمعه بازار کتاب اصفهان فوق العادس! در ستایشش همین بس که "توتم و تابو"ی فروید رو اونجا گیر آوردم!
این دلگرفتگی مدام
نمیشه زمین خورد و گریه نکرد!
و حالا من هی اصرار کنم که شیراز نمون و اون هی بگه میمونم و هی من عذاب وجدان بگیرم و دلتنگ بشم و سیگار بکشم و ...
* تو سیگار رو خاموش کن تا بگم / چطور میشه با گریه هم دود شد
چطور میشه با خنده هم زخم خورد / چطور میشه با عشق نابود شد
** لینک شود به ترانه "به دادم برس" رضا یزدانی
دیوار چین
خشاب را بیرون آورد. نگاهی به آن انداخت ، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آن وقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست ، نگاهی به زن جوان انداخت ، اسلحه را نشانه گرفت و گلوله ای به شقیقه راست خود شلیک کرد.
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم - جروم دیوید سالینجر
حکایت من و گیلبرت پشت پنجره
وبلاگ گردی واسه من یعنی دلتنگی! اینکه این همه آدم دارن از دنیای خودشون مینویسن و از غم و شادی هاشون! خدا نکنه که یه وبلاگ بی متن خدافظی ول شده باشه که اون وقت واویلاس!
